خرید بک لینک
هربار آدم باورش نمیشود . با خودش میگوید تا ویزا نیاید، باورم نمیشود. بعد میگوید تا بلیط دستم نرسد قطعی نشده، باز دبه میکند که تا سوار اتوبوس/ هواپیما نشوم باورم نمیشود. همه این اتفاقها میافتد و آدم باز باورش نمیشود. حتی وقتی میگوید تا نرسم اول طریقالحسین (علیهالسلام) باورم نیست، باز میداند به آنجا هم میرسد و ... به آنجا هم میرسد و هی قدم، قدم، قدم... برمیدارد تا باورش شود. نه اینکه به لطف صاحبخانه شک داشته باشد، به قدر و ارزش خودش مطمئن نیست(اصلاً آدم خودش این وسط کارهای نیست، قدر و ارزش آدمها هم همینطور. طرف دیگر ماجرا همهکاره است.) خلاصه اینکه حتی وقتی سیطره آخر (یا اول؟) را هم رد میکنی و گنبد را میبینی، باز هم باورت نمیشود که تو باشی اینطور بیقدر و خسته و مستأصل، ایستاده باشی زل زده باشی به بارگاه صاحبخانه بالطف و کَرم. هربار همینطور است. اینبار هم. حتی این هم که موقع برگشتن یکهو هول برت میدارد که «اگر سال بعد، دعوت نشدم چی؟» هم هرسال تکرار میشود. اینکه هرسال اینقدر محتاج دعای خیر دوستان و آشنایان و حلالکردنشان هم باشی، تکراریست... چه تکرارهای دلنشینی که

برچسب: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی,فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي,فقیر خسته به درگاهت آمدم رحمی, نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 23:29

این روزها که طرافم را میبینم و مرگهای مختلف آدمها، بیشتر به شکل مردن فکر میکنم. دارم میبینم یکی با تصادف میمیرد، یکی سکته میکند، یکی سرطان میگیرد، یکی... خلاصه هرکس یکجور. خب ما هم حتما یکجوری از همین جورها باروبندیلمان را جمع میکنیم دیگر. اما یک نفر از همه جمعهایی که توش هستیم، نفر آخر است. یعنی یک نفر، که میماند مرگ همه عزیزان و دوروبریها را میبیند. هی میشمارد، میبیند از بین دوستانش سه نفر مانده، از جمع قدیمیشان فقط دونفر مانده، یا از همه همسالانش توی فک و فامیل فقط خودش مانده. خیلی دنیای تنها و سختی خواهد بود... اینکه آدم بنش

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 5:56

صفحه بندی